شوانک چيست؟ شاپور جهارده چريک
شوانک قطعهاي ادبي است (معمولا به نثر) که يک برخورد و ملاقات و مصاحبه و بحث (نه هميشه دوستانه و مهربان) و معمولا مضحکي را در زندگي مردم عادي ترسيم ميکند. در يک شوانک دو مهره نقش اصلي را دارند: يکي "شالک "(که آن را مي توان به رند ترجمه کرد) که نقش اول را بازي ميکند، مانند تيل اولناشپيگل (پائين تر در باره وي توضيح داده ام) ، و قرباني که هر کسي ميتواند باشد. شالک (يا رند) قرباني را به بازي ميگيرد, او را مسخره مي کند , به او ضرر مالي و معنوي مي زند. ارباب و نوکر، دانشجو و دهاتي، و قاضي و سارق، و .... نقشهائي هستند که در يک شوانک غالبا ترسيم ميشوند، که معمولا نيز اولي بر دومي (ظاهرا يا واقعا) برتري و رجحان دارد. از لحاظ محتوا مسئه و مشکلي بين اين دو نفر وجود دارد که هر دو سعي ميکنند آن را لساني حل کنند، و به همين لحاظ نيز مسائلي که ممکن است از لحاظ اجتماعي تابو يا قدغن باشند نيز در يک شوانک گنجانده ميشود، از قبيل مسائل جنسي و اعمال بدن و فحش و دشنام و ناسزا و غيره.
موقعيت مضحکي که در يک شوانک پيش ميآيد، با شوخي و بذلهگوئي و هجو و غيره اندکي مغايرت دارد و غالبا از بطن موقعيت بيرون کشيده ميشود و به ندرت زمينهاي روشنفکرانه دارد. از منظر زباني بايد گفت که شوانک هميشه راه راست و بدون پيچ و خمي را طي ميکند و نويسندهي شوانک غالبا دانسته و آگاهانه کار را به جاي باريک ميکشاند ، سفسطه ميکند، اغراق ميکند، تا از آن نتايج دلخواهش را بگيرد، که اين نتيجه نيز هميشه غافلگيرکننده و با نوعي طنز (تلخ) درآميخته است. شوانک در همهي فرهنگها موجود است و خاص قوم ژرمن يا زبان آلماني نيست. حکايات سعدي، اشعار مولانا، خاصه غزليات حافظ را ميتوان نوعي شوانک ناميد، که در آنها معمولا يک مرد رند و درويش، سرور يا سلطاني را خطاب قرار ميدهد. مهمترين شخصيتي شوانک مشرق زمين, همانا ملانصرالدين خودمان است.
شوانک آلماني ريشه در داستانهاي دروغين لاتين در قرون 10 و 11 ميلادي و نيز در خطابههاي مذهبي قرون وسطي و قصص حيوانات دارد. شوانک در قرن 13 ميلادي خود رأسا به يک شاخهي ادبي تبديل شده بود. "اشتريکر " از شعراي نيمه اول قرن 13 که اولين شاعرآلماني است که قصه را در غالب شعر عرضه ميکند و خالق 16 اثر شوانک است، يک رمان شوانک دارد که قهرمان آن يک شخص روحاني به نام "آميس " بوده است.
"هانس زاکس " از ساختار شوانک براي آثار دراماتيک خود بهره برد. براي او شوانک فقط يک قطعه ادبي-آموزشي نيست، بلکه شوانک در بوجود آمدن شعور و آگاهي مردم قرون وسطي نقش اساسي را عهدهدار است. مجموعه آثاري مانند "تيل اويلن اشپيگل" يا "لاله بوخ " (1597) که نويسنده اصلي آن همچنان مجهول مانده و بعدها بسيار مورد توجه جوانان قرارگرفتند، از معروفترين شوانکهاي آلماني هستند. کتاب "لاله بوخ" بعد ها توسط شاعر و نويسنده آلماني قرن 19 "کارل سيمروک " نوشته شد.
دوستي از من پرسيد، ما چرا بايد متون کهن و قديمي آلماني را بخوانيم؟ افکار اين نويسندهها هم مانند آثارشان کهنه و قديمي و فرسوده و پوسيده هستند؟
در جوابش گفتم: ممکن است حق به جانب تو باشد. ممکن است افکار اين نويسندهها کهنه و پوسيده باشد، ولي ما چارهاي جز خواندن و آشنا شدن با آنها را نداريم، به چند دليل:
• يکي اينکه غربيها و خاصه آلمانيها هم نه سالهاي متوالي بلکه سدههاي متوالي متون ادبي فارسي را خواندند و کار به جائي رسيده بود که براي ما تاريخ ادبيات فارسي نوشتند.
• دوم اينکه اگر ما متون کهن و به قول شما کهنه و پوسيده –مانند همين داستان تيل اولن اشپيگل يا آثار "اوتفريد فون وايسنبورگ" اولين شاعر و نويسنده مرد آلماني، يا آثار "خانم آوا" و "رزويتا فون گاندرسهايم"، که اولي، اولين شاعر زن آلماني بوده و دومي، اولين نويسنده زن آلماني، و ديگران را نخوانيم، نخواهيم توانست آثار متأخرين مانند لسينگ، گوته، شيلر، و ... را درک کنيم. زيرا که اين آثار در روند تاريخ ادبيات آلمان بر روي هم بنا شدهاند، يعني جوانترها آثارشان را بر روي بنيان ادبي پيرترها بنا نهادهاند.
• سوماينکه، ما بايد سعي کنيم بهطور سيستماتيک با تاريخ ادبيات آلمان آشنا شويم. اول بايد تاريخ ادبياتشان را بخوانيم، آن را درک کرده و سپس ترجمه کنيم. ما هنوز تاريخ درخوري ازادبيات آلمان را به زبان فارسي ترجمه نکردهايم. هنوز دورههاي مختلف ادبيات آلمان را نميشناسيم. هنوز فرق بين دوره کلاسيک و رمانتيک و آلمان جوان و قبل از مارس را نميدانيم. هنوز نميتوانيم ليست نسبتا درخوري از مهمترين شعرا و نويسندگان آلمان تهيه کنيم، هنوز فکر ميکنيم که آلمان فقط ده-بيست نويسنده بيشتر ندارد، گوته و شيلر، گراس و بل و هسه و مان و يکي دو نفر ديگر. ليستي که من خود تهيه کردهام از دوازده هزار نفر (12000) فراتر ميرود و هنوز کامل نيست. زيرا که همانطور که بالاتر عنوان کردم، تاريخ ادبياتشان را خوب نشاختهايم.
• چهارم اينکه، چرا ترجمههائي که ما تا کنون از متون آلماني تهيه کردهايم، ترجمههاي درخوري نبودهاند. در مصاحبههائي که با مترجمين ايراني انجام شده، تقريبا همه متحدالقول گفتهاند که از وضع ترجمه و مترجمين در ايران راضي نيستند.چون کار ترجمه ما سيستمايک نيست, بلکه ذوقي و سليقه اي و شخصي است.
مهمترين شوانک هاي آلماني عبارتند از داستانهاي "تيل اولن اشپيگل" و کتاب "لاله بوخ " که به آن "داستانهاي شيلدبورگر " نيز گفته مي شود.
تيل اولن اشپيگل کيست؟
اولن اشپيگل در سال 1300 در "کنايتلينگن" در ولايت ساکسن به دنيا آمد. اولن اشپيگل فقط از لحاظ ظاهر يک دلقک و خل و ديوانه است. ولي از نظر باطن بر بسياري از مردم زمان خود برتري و ارجحيت دارد. نام پدرش "کلاوس" و نام مادرش "ان ويتکن" بوده است. وي در سال 1350 درگذشت.
در حکايات اولن اشپيگل نکات زيادي از زندگي وي روشن مي شود. طوري که نوشتن زندگينامه وي در اينجا، به اين حکايات لطمه زده و جذابيت آنها را ميگيرد. بنده مايلم که فقط چند نکته را اينجا اضافه کنم و خوانندگان عزيز را به خواندن اين حکايات دعوت ميکنم.
زندگي اولن اشپيگل، يک زندگي عادي و معمولي نبود. مرگ و دفن وي نيز عادي نبوده است، زيرا که وي را ايستاده دفن کردند. قضيه از اين قرار بوده است، که هنگاميکه اولن اشپيگل وفات يافت، و مردم ميخواستند وي را دفن کنند، تابوت وي را طبق سنت مسيحيان روي طنابي قرار دادند تا آن را به درون قبر بگذارند. در اين هنگام طناب در قسمتي که پاهاي تيل قرار داشته پاره شده و تابوت به درون قبر افتاد. طوري که انگار تابوت و ميت درون آن روي پا ايستاده بودند. در اين هنگام مردم گفتند، بگذاريد همينطور بماند. او در تمام زندگياش يک انسان عادي و معمولي نبود. مرگ و دفنش نيز بايد غير عادي باشد.
بدين ترتيب وي را ايستاده دفن کردند. دوستان و اطرافيانش روي سنگ قبرش چنين نوشتند: اين سنگ را از روي اين قبر برنداريد. اينجا اولن اشپيگل آرميده است. سال وفات 1350.
داستان اولن اشپيگل را "هرمان بوته " نوشت. ولي او حقيقت و افسانه را درهمآميخت.
براي نمونه حکايت بيست و هفتم "تبيل اولن اشپيگل" را شاهد مي آورم: (داستانهاي تيل اولن اشپيگل ترجمه شده و بزودي منتشر خواهند شد.)
حکايت بيستوهفتم ميگويد که چگونه تيل اولن اشپيگل براي کنت هسن نقاشي ميکرد و به او ميگفت که هر کسي که حرامزاده باشد نميتواند اين تصوير را ببيند.
اولن اشپيگل ماجراهاي زيادي در ولايت "هسن " داشت. بعد از اينکه او در ولايت ساکسن همه اطراف و اکناف را گشته و به معروفيتي رسيده بود که همه او را ميشناختند، و او ديگر نميتوانست از طريق ماجراجوئيهايش اموراتش را بگذراند و به ولايت "هسن" آمد و به شهر "ماربورگ " رفت. آنجا قصر کنت را يافته و نزد وي رفت.
کنت از اولن اشپيگل پرسيد، چه ماجرائي در سر دارد. او جواب داد: "عاليجناب! من يک هنرمند هستم. کنت از اين جواب او خوشحال شد، زيرا که او ميپنداشت که اولن اشپيگل يک آرتيست است و هنر کيمياگري را ميشناسد. زيرا که کنت نيز به کيمياگري بسيار علاقمند بود. کنت از اولن اشپيگل پرسيد: "تو کيمياگري؟" او جواب داد: "خير عاليجناب. من نقاش هستم، نقاشي که در تمام ممالک مثل و مانندي ندارد. زيرا که هنر من، به هنر ساير نقاشان ارجحيت دارد."
کنت گفت: "شمهاي از هنرت را به ما نشان بده!"
اولن اشپيگل گفت: "بله عاليجناب.
او تعداد زيادي نقاشي حاضر و آماده به همراه خود داشت، که آنها را در "فلاندرن "
خريده بود، آنها را از کيسهاش بيرون آورده و به کنت نشان داد.
نقاشيها مورد پسند کنت واقع شدند. کنت به اولن اشپيگل گفت: "استاد گرامي! چقدر اجرت شما خواهد شد، اگر شما تصوير سالن ما را نقاشي کنيد با عکسهائي از آبا و اجدا کنت هسن؟ و اينکه خانواده ما با پادشاه مجارستان و پادشاهان و بزرگمردان ديگر دوستي و مراودت داشتند و اينکه تسلسل خاندان ما چقدر بوده است؟ ميتوانيد اين کار را روي گرانبهاترين پارچهاي بکشيد که در دسترس شماست؟
اولن اشپيگل جواب داد: "عاليجناب، طوري که حضرتعالي عنوان کرديد، اجرت من چهارصد گولدن خواهد شد.
کنت جواب داد: "استاد، کارتان را خوب انجام دهيد. ما قدر زحمات شما را خواهيم دانست و هديهاي گرانبها نيز به شما خواهيم داد."
اولن اشپيگل کار را قبول کرد. قرار شد که کنت صد گولدن به عنوان پيشپرداخت به اولن اشپيگل بپردازد، تا او رنگ خريده و چند شاگرد استخدام کند.
موقعي که اولن اشپيگل ميخواست با سه شاگرد کارش را شروع کند، شرط و شروطي با کنت گذاشت، که هيچ کس در مدتي که او در سالن مشغول کار است، حق ورود به سالن را ندارد، جز شاگردانش. زيرا که او مايل نيست که در موقع هنرنمائي مزاحمش شوند. کنت شروط او را پذيرفت.
اولن اشپيگل با شاگردانش به توافق رسيده بودند، که آنها سکوت کنند و بگذارند که او کارش را انجام دهد. آنها نيازي به کارکردن ندارند و با وجود اين، حقوقشان را نيز دريافت خواهند کرد. کار آنها بازي نرد و شطرنج بود. هر سه شاگرد، نيز با اين قرار موافقت کردند و راضي شدند، که با بيکار نشستن حقوق و مواجب خود را دريافت کنند.
چهار هفته گذشت، تا اينکه کنت خواست که بداند، که استاد و شاگردانش در اين مدت چه کشيدهاند و آيا هنر آنها همانند نمونهي کارشان خوب خواهد شد.
کنت به اولن اشپيگل گفت: " آخ، استاد، ما خيلي مايليم که کار شما را ببينيم. ما ميخواهيم به همراه شما وارد سالن شويم و نقاشي شما را بنگريم.
اولن اشپيگل جواب داد: " بله عاليجناب. ولي يک موضوع را بايد به شما بگويم: کسي که با شما بيايد و حرامزاده باشد، نخواهد توانست که نقاشي مرا ببيند.
کنت جواب داد: "استاد، اين که خيلي کار بزرگي است."
آنها وارد سالن شدند. اولن اشپيگل پارچهي نخي سفيد و بزرگي به ديوار کشيده بود، که قرار بود روي آن نقاشي بکشد. او پارچه را کمي به عقب کشيد و با ميلهي سفيدي روي ديوار نقطهاي را نشان داد و گفت: "ببينيد عاليجناب، اين مرد اولين کنت ولايت هسن است.او يکي از نوادگان "کولومنيهاي " رم ميباشد. همسر او يکي از شاهدختهاي بايرن بوده، دختر ژوستينيان ، که خود قيصر شد. عاليجناب ملاحظه کنيد، "آدولفوس " از نوادههاي اين يکي است، که اينجا ايستاده است. آدولفوس پدر "ويلهلم سياه " است، ويلهلم پدر "لودويگ مؤمن " است و همينطور ادامه دارد تا به شما، به حضرتعالي برسد. من ميدانم که هيچ عکس عيب و نقصي در کار من نخواهد ديد. زيرا که چنان استادانه و با مهارت کار کردهام و رنگهاي زيبائي به کار بردهام.
کنت چيزي جز ديوار سفيد را نميديد و پيش خود فکر کرد: اگر هم من يک بچه حرامزاده باشم، ولي من چيزي به جز اين ديوار سفيد را نميبينم. ولي براي حفظ ظاهر گفت" استاد گرامي! کار شما تا همينجا کافي است. ولي ما از فهم و درک تصاوير شما عاجزيم. اين بگفت و از سالن خارج شد.
وقتي که کنت پيش شهبانو آمد، شهبانو از او پرسيد: " راستي، عاليجناب، نقاش شما چه نقشي ميکشد؟ شما که کار او را ديديد؟ آيا مورد پسند شماست؟
کنت جواب داد: "من به او اعتماد ندارم. او به يک آدم بدجنس بيشتر شباهت دارد."
پادشاه گفت: "همسر عزيزم! کار او ولي مورد پسند من هست و همين برايم کفايت ميکند."
شهبانو گفت: "آيا ما اجازه داريم که نقاشي او را ببينيم؟"
کنت گفت: بله، ولي فقط با اجازه خود استاد.
کنتس، همسر کنت، اولن اشپيگل را پيش خود فراخواند و از او خواست که او هم نقاشي او را ببيند. اولن اشپيگل به او هم ، همانند کنت گفت:" اگر کسي حرامزاده باشد، نميتواند نقاشي مرا ببيند. کنتس به همراه هشت دوشيزه باکره و يک دلقک زن وارد سالن شدند."
اولن اشپيگل همانند دور قبل، باز هم پارچه را کمي عقب کشيد و شروع کرد به تعريف کردن از آبا و اجداد وي، يکي بعد از ديگري، همه را گفت. کنتس و دوشيزگان باکره همه سکوت کرده بودند. هيچ کس نه عيب و نه هنر تابلو را ميگفت. هر کدام از آنها ميترسيدند که از طرف پدر يا مادر حرامزاده باشند.
بالاخره دلقک ملوکانه بلند شد و گفت: "استاد گرامي، اگر هم من فرزند يک فاحشه باشم، ولي من که اينجا اثري از نقاشي نميبينم.
اولن اشپيگل فکر کرد: "کار دارد خراب مي شود. وقتي که ديوانهاي حقيقت را بگويد، من ديگر بايد بروم. و سعي کرد که حرف و سخن را به تمسخر بکشاند."
شهبانو پيش همسرش بازگشت. پادشاه از او پرسيد که نقاشي مورد پسند شما واقع شد؟ او جواب داد: "عاليجناب، همانطور که شما پسنديد، من هم پسنديدم. ولي اين نقاشي اصلا مورد پسند دلقک ما واقع نشد. او ميگفت، که اصلا چيزي نميبيند، همينطور دوشيزگان باکره. من معتقدم که نوعي بچگي و بدجنسي در اين ميان باشد."
اين کار کنت را آزار ميداد و او معتقد بود که کلاه سرش گذاشتهاند. ولي با اين احوال، به اولن اشپيگل گفت که کارش را به پايان برساند تا تمام خدمه دربار کار او را بررسي کنند. کنت معتقد بود که او بدين طريق ميتواند دريابد که کداميک از شواليههاي او حرامزاده يا حلالزاده هستند. حق و حقوق حرامزادهها در مورد زمينهاي واگذار شده به آنها، پس گرفته خواهد شد.
اولن اشپيگل به طرف شاگردانش رفت و آنها را اخراج کرد. او ولي صد گولدن ديگر از رئيس امور مالي دربار طلب کرده و آن را هم دريافت کرد و او هم رفت.
روز بعد کنت سراغ نقاش راگرفت، ولي او رفته بود. کنت به همراه تمام خدمه و کارکنانش به درون سالن رفت تا ببينند آيا کسي ميتواند چيزي از نقاشي اولن اشپيگل را ببيند. ولي هيچکس نتوانست بگويد که چيزي ديده است. ولي از آنجائي که همه آنها سکوت کرده بودند، خود کنت به حرف آمد و گفت: " خوب، حالا ما دريافتيم، که سر ما را کلاه گذاشتهاند. من اصلا نميخواستم چيزي راجع به اولن اشپيگل بدانم. ولي او نزد ما آمد. اين دويست گولدن براي ما چيزي نيست. ولي او همچنان يک آدم بدجنس و متقلبي خواهد ماند و بايد که از سرزمين ما فاصله بگيرد."
اولن اشپيگل از ماربورگ رفت و نميخواست که ديگر نقاشي کند.
برای آشنایی بیشتر با شاپور چهارده چریک زندگی نامه او را به نقل از سایت عروض به قلم خودش در اینجا می آوریم
http://www.arooz.com/mag/1385/11/post_275.php
(شاپور چهارده چريک در تاريخ چهارم فروردين ماه 1336 خورشيدي – 1957 ميلادي در شهرک هفتکل در جنوب ايران متولد شد.)
تحصيلات دوره ابتدائي را در دبستان "اميد" و دوره متوسطه را در دبيرستان "رودکي" هفتکل ، که به قول عده اي بعد از مدرسه دارالفنون يکي از قديمترين مراکز آموزشي کشور مي باشد، طي کردم.
بعد از طي دوران سربازي که مصادف با انقلاب اسلامي بود، در سال 1358، براي ادامه تحصيل به آلمان آمدم.
وقتي که اين تاريخ را به ياد مي آورم، از خودم خجالت مي کشم. اوائل "براي چند سال" به آلمان آمدم، و قصدم اين بود که بعد از اتمام تحصيل به ايران برگردم. "چند سال" شد "چند دهه" و حالا دارم به 30 سالگي اقامتم در آلمان نزديک مي شوم.
در بدو ورود به آلمان براي آموختن زبان آلماني به "انستيتو گوته" در شهر Lüneburg (لونه بورگ) رفتم. در اين انستيتو بيش از يک سال زبان آلماني آموختم و سپس به شهر Bremen (برمن) رفته و در کلاس هاي زبان دانشگاه شرکت کردم ، بعد از چند ماه به عللي به شهر Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و به آموزش زبان آلماني ادامه دادم.
بعد از چهار سال آموزش زبان آلماني از مدرسه عالي معماري در شهر Hildesheim (هيلدس هايم) پذيرش گرفته و به تحصيل در رشته معماري پرداختم. شايد يکي از دلايلي که مرا مجبور به تحصيل در اين رشته کرد، سوابق کاري خود و خانواده ام بوده که همگي در رشته معماري و ساختمان فعاليت مي کرديم. بعد از دو سال و طي کردن نيمي از دوران تحصيل در اين رشته، دريافتم که اين رشته مرا قانع نمي کند. از اين شهر دوباره به شهر قديمي خود يعني Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و در دانشگاه اين شهر در رشته علوم اجتماعي به تحصيل پرداختم که در سال 1990 ميلادي با مدرک فوق ليسانس (کارشناسي ارشد) از اين رشته فارغ التحصيل شدم. ولي دغدغه زبان و ادبيات آلماني مرا رها نمي کرد. دوباره به انستيتو گوته در شهر برمن Bremen مراجعه کردم. انستيتو گوته و دانشگاه مونيخ در يک همکاري علمي و ادبي در رشته زبان آلماني خدماتي عرضه مي کردند و در آنجا موفق شدم که ديپلم بزرگ آلماني را دريافت کنم.
بعد از اتمام تحصيل و اخذ ديپلم زيان و بعد از اينکه از اين باب خيالم کمي راحت تر شد، به دادگاه شهر Oldenburg (اولدنبورگ) مراجعه کردم و به عنوان مترجم امور پناهندگي و خانوادگي ؛ شروع به کار کردم. چند صباحي در همين شهر دفتر ترجمه و کلاس زبان فارسي براي آلماني ها و کلاس زبان آلماني براي خارجي ها را دائر کردم.
ساليان اخير را فقط به ترجمه متون ادبي گذرانده ام و کتابهاي زير را ترجمه کرده ام، که قعلاٌ در صدد چاپ آنها هستم.
ترجمه ها:
- تاريخ ادبيات آلمان ، از قديمترين ازمنه تا سال 2000 ميلادي
- تاريخ ادبيات کودکان و نوجوانان آلمان
- اصول و فنون ترجمه
- وضع ترجمه و مترجمين در ايران امروز
- نقدي بر فاوست اثر گوته و ترجمه هاي فارسي آن آثار آقايان مبشري و به آدين
- نقدي بر گليه مرد اثر بزرگ علوي و ترجمه آن، کاري مشترک از شاگردان بزرگ علوي
- نقدي بر ترجمه آثار هرمان هسه ، هاينريش بل، نيچه، گوته، گونتر گراس
- نقدي بر ترجمه غزليات حاقظ و مقايسه ترجمه هاي مختلفي از اين غزليات
- صد صورت، زندگينامه بيش از يکصد شاعر و نويسنده آلماني
- زندگينامه زنان شاعر و نويسنده آلماني
- ترجمه مجموعه داستان "مصاحبه با بابا نوئل، اثر اريش کستنر Erich Kästner
- ترجمه رمان " به عنوان مثال، برادر من" اثر اووه تيم
- ترجمه حکاياتي از "برادران گريم" Gebrüder Grimm
- ترجمه کتاب :ضرب المثل هاي آلماني
- تاروت چيست؟
- هفت مقاله در باره : 1- جن و پري 2- زندگي بعد از مرگ 3- شاکرا 4- فالگيري! علم يا خرافات؟
5- تقويم و گاهشماري- تقويم هاي گوناگون (ايراني – اسلامي- مسيحي- کليمي)، 6- آيا اعداد نقشي در
زندگي ما ايفا مي کنند؟ 7- کابالا چيبست؟
- زندگي يهويان از تولد تا مرگ
- مقالات متعددي در باره تاريخ و ادبيات آلمان
- دفتر شعري نيز دارم با عنوان "عجب حکايتي است!؟"
شروع کار من به ترجمه اوائل به صورت تفنني بود، بعد ها به صورت نوعي معالجه و درمان درآمد (چون هنگام ترجمه همه چيز و متاسقانه گاهي همه کس را از ياد مي بردم) و اينک نوعي اعتياد شده است. "ترجمه هاي بد" مترجمان ايراني مرا به ترجمه واداشت، که چند و چون آن را در کتابهائي که در بالا ذکر کردم، نوشته ام.
در دوران دانشجوئي به علت نيازي که به ادبيات فارسي و آلماني و فرهنگ لغات داشتم ، مجبور بودم که به کتبي که در بازار يا در کتابخانه موجود بودند مراجعه کنم، و هميشه هم ناراضي برمي گشتم. نهايتاٌ اينکه به خودم گفتم: "بهترين نقد از يک ترجمه (بد)، ترجمه دوباره آن اثر است". بدينگونه بود که شروع کردم به ترجمه.
علاقه و توجه و نيازي که به ادبيات داشتم، بعد از آموختن زبان آلماني دو چندان شد. اوائل فقط اين آثار را مي خواندم ولي بعد ها توجه ام به اين نکته جلب شد که که آثاري که از زيان فارسي به آلماني ترجمه شده اند را با اصل اين آثار که به زبان آلماني بودند مقايسه کنم. نتيجه اين کار چند نقدي است که بر ترجمه هاي فارسي آثار اديبان آلماني نوشته ام. تا اينکه ترجمه ي "فاوست" اثر گوته ”Goethe“ که کاري بود از آقاي مبشري به دست من رسيد. هنوز از خواندن آن فارغ نشده بودم که دوستي ترجمه دومي از همين کتاب را که اثري از آقاي "به آذين" بود به من هديه کرد. از همين جا بود که به فکر مقايسه ترجمه هائي اقتادم که توسط دو يا چند مترجم ترجمه شده اند. مانند : فاوست گوته، بوف کور هدايت، ترجمه غزليات حافظ،، رباعيات خيام و ....
اين کار يک منفعت ديگر هم دارد که بيشتر به درد کار دانشجويان رشته ترجمه يا علاقمندان ترجمه انطباقي مي خورد و آن اينکه ما بايد دو يا چند ترجمه مختلف از يک اثر را به فال نيک بگيريم. زيرا که آثاري که براي دومين بار از طرف مترجم ديگري ، ترجمه مي شوند، بسيار کم هستند و دانشجويان رشته ترجمه بايد ياد بگيرند که چطور و چگونه بايد ترجمه بکنند و مهم تر از همه اينکه بايد ياد بگيرند که چگونه ترجمه نکنند. يعني ما بايد ترجمه هاي خوب و بد را نه تنها به خوانندگان اين آثار، بلکه به دانشجويان رشته ترجمه هم معرفي کنيم تا اين دانشجويان بياموزند که چگونه "نبايد" ترجمه کنند.
از زمانيکه ايرانيان به خارج کشور مي آيند، هميشه 3 گروه بوده اند ، که با زبان و ترجمه مستقيم يا غير مستقيم در رابطه بوده اند:
1- ديپلمات ها
2- تجار
3- دانشجويان
ولي در اين 20 – 30 سال گذشته به علت اينکه تعداد ايراني هائي که به خارج از کشور آمدند، فزوني گرفت و تعداد آنهائي که به دانشگاه رفتند و درس خواندند و کتاب نوشتند، نير زياد شد، مترجمان زيادي نيز پرورش يافتند که تعدادي از آنها واقعاٌ از مترجمين خوب و زبده ايراني هستند. مقايسه کنيد کيفيت کتب، خصوصاٌ کتب علمي و فرهنگنامه ها و لغتنامه ها را با 30 يا 40 سال پيش. ولي متاسفانه مترجماني نيز هستند که جوان و خام و تازه کار هستند ، و گاهي ديده شده که مترجم جواني، اولين کارش را با آثار ادبي جهاني شروع کرده و به جاي ترجمۀ اين کتاب، به آن تجاوز کرده است. من واقعاٌ در به در به دنبال يک واژه ي ديگري مي گشتم که از لفظ "تجاوز" استفاده نکنم، ولي واژه اي که عمق فاجعه را به خوبي نشان دهد، نيافتم. اين کار، وجهه اي براي اين مترجم نيست، گذشته از آن، به شخصيت نويسنده نيز لطمه ي بزرگي وارد مي کند.
شاپور چهارده چريک
عده اي از دوستان و خوانندگان مطالبم از من مي پزسند که چرا اسم چهارده چريک را براي خودم انتخاب کرده ام. در جواب بايد گفت : اين اسم را من انتخاب نکرده ام. گرچه اسم بسيار زيبائي است. اين اسم سابقهي بسيار طولانياي دارد. اين اسم، يا فاميل را يک تيره از ايل قشقائي يدک مي کشند. چهارده چريک ها تيره بزرگي از ايل قشقائي هستند .